محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4862

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به يكى از صرافان به نام عثمان پسر زيد تاختند و كيسهء او را ربودند ، وى استغاثه كرد و مال خويش را از آنها بگرفت پس سران مردم مدينه فراهم آمدند و در اين باب به ابن الربيع شكايت كردند ، اما او بر اين كار اعتراض نكرد و از آن جلوگيرى نكرد . پس از آن يكى از سپاهيان به روز جمعه بيامد و از قصابى گوشت خريد ، اما نخواست بهاى آن را به وى بدهد و براى او شمشير كشيد . قصاب كاردى از زير پيشخوان در آورد و با آن ضربتى به تهيگاه سپاهى زد كه از اسب خويش بيفتاد و قصابان بر او ريختند و او را بكشتند . آنگاه سياهان كه به نماز جمعه مىرفتند همديگر را بر ضد سپاهيان ندا دادند و از هر سوى آنها را با گرزها بكشتند و بر اين كار ببودند تا شب در آمد و چون فردا شد ابن الربيع گريخت . حارث بن اسحاق گويد : سياهان در بوقى كه داشتند دميدند . يكى از كسانى كه در ناحيهء بالا بوده بود و يكى كه در ناحيه پايين بوده بود به من گفتند كه سياه ساكن آنجا را مىديدند كه مشغول كار خويش بود ، صداى بوق را مىشنيد و گوش مىداد تا يقين كند آنگاه با هر چه در دست داشت روان مىشد و به طرف صدا مىرفت تا به آنجا برسد . گويد : و اين به روز جمعه ، هفت روز مانده از ذى حجه سال صد و چهل و پنجم بود . گويد : سران سياهان سه كس بودند : وثيق و يعقل و رمقه صبحگاهان سوى ابن ربيع رفتند . مردم در مراسم جمعه بودند كه غاز را با شتاب بسر بردند . ابن ربيع به مقابلهء آنها برون شد كه از جلو وى پس رفتند تا به بازار رفت و به پنج مستمند رسيد كه در راه مسجد گدايى مىكردند و با كسان خويش به آنها حمله برد كه آنها را بكشتند آنگاه به چند دختر خردسال گذشت كه زير طاقك خانه اى بودند و پنداشت كه قوم از آنهايند آنها را فرود آورد ، فريبشان داد و ايمنشان كرد و چون فرود آمدند ، گردنهاشان را بزد . آنگاه برفت و به نزد حنوط فروشان بايستاد ، سياهان به دو حمله بردند كه گريزان برفت .